وبلاگ شخصی مهدی فاطمی پور
شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدن ،بعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟ بچه دار شد؟مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت :آره
جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی
که دایم مسافرت بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا
برای من هم یه پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره
دست از سیاه به سفید بزنه ،وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می
رسید حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ،
آره شکر خدا خوشبخت شد بچه ام .شهین خانم گفت شکر خدا ، ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه !؟مهین
خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ، پسر بد
بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه
اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد که
بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ، بعدش هم عیدیه رفتن دبی
،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود ۱۰۰ دلار، پسره شده حمال
خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،زنه دست از سیاه
به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن
خونه،بعد هم که زایمان کرد حتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض
میکنه ،آره خواهر طفلکم بدبخت شد !
مردی
صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و
راهی خانه خدا شد. در
راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به
خانه برگشت. مرد
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه
مجدداً زمین خورد! او
دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض
کرد و راهی خانه خدا شد. در
راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ
داد: (( من دیدم شما در
راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را
روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر
می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد
اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به
داخل مسجد خودداری می کند. مرد
اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول
سوال می کند که چرا او نمی
خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد
دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود . در این صورت شما چه خواهید کرد ؟ البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید! هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد . هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود. ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند. ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.. ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند. ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد. ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده . ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند. باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است ! گنجتان را اسان از دست ندهید! به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند! فراموش نکنید: دیروز به تاریخ پیوست. فردا معما است. و امروز هدیه است!
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی
ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالي خوبي نداشته
باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هايي کهنه در عین
حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته
بودند و با هیجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود
ببینند، صحبت می کردند. مادر نيز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او
لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده
پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه
ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد . پدر به
باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بليط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی
باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغيير كرد و
نگاهي به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم
صحبت در باره برنامه هاي سيرك بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و
نميدانست چه بكند و به بچه هايي كه با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد
ادامه مطلب
ادامه مطلب
سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي
توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب
نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه
آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار
شد. پس مـرد
با خوشحالي خورد و نوشيد...
ادامه مطلب
بر شيعيان جهان تسليت باد.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور
می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی
دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر
و بچه ام را شاد کنم.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
عيد غدير عيد ولايت و امامت
بر ولي امر مسلمين جهان و همه مسلمانان جهان مبارك باد
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
ادامه مطلب
عید قربان ، عيد قرباني نفس
بر همه شیعیان جهان مبارک
آهوی ما گرگ شد، خنزیر شد
شد رها سگ، باز و بسته ماند سنگ
ای برادر باز هم جنگ است، جنگ
سالکان بی خرد! بیپیرها!
ساحران! رمالها! جنگیرها!
مکتب ایران چو دکان شماست
نفستان ولله ایران شماست
عشق ایران کاش در سر داشتید
کاش آن را نیز باور داشتید
وای از آن روزی که با بانگ جلی
سایه بردارد ز سرهاتان ولی
ادامه مطلب
كه خيلي مغرور ولي عاقل بود
يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند
ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد
وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت
وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
ادامه مطلب
Design By : Night Melody


